راستش ما می خواستیم با دوستهایمان برویم به مسافرت ولی نمی دانستیم کجا برویم جدا!!!خلاصه آمدیم جاهایی که دوستانمان رفته بودند تا حالا را بررسی کردیم اما به نتیجه ای نرسیدیم خلاصه!اولش رسیدیم به خودمان که پارسال رفته بودیم چین.زیبا بود جدا ولی می دانید زمستان است و هوا سرد است.خلاصه!

سپس به فکرمان رسید که برویم مصر.لیکن دوستمان یاسمنگولا که به آنجا سفر کرده بود گفت تخت جمشید خودمان بسی اقتصادی تر و بهتر و اینا است.

اما منا گفت که هند حرف ندارد دیگر.اما می دانید آنفلوانزای نوع ای آمده و آنجا هم که به بهداشت چندان اهمیتی داده نمی شود.!!!!

خلاصههه گفتیم به تبع بابا به آمازون گردی رویم که ما فکر کردیم اگر اینجوری باشد همه لباس هایمان خاکی و اینا می شود خلاصه!!

پری خانم هم که کلی از برج پیزا لذت برده بودند ما را پیشنهاد دادند دسته جمعی برویم اما زری خانم می گه اونجا حال نمی دهد چون کج می باشد!!!

و ما فکر می کنیم شمال خودمان از همه اینها بهتر است زیرا که هوای خوبی دارد و فاطمه اینها خانه دارند آنجا و ما آنجا را خیلی دوست می داریم.

پایان
نظر شما چیست؟!!؟؟!
این یک پست جدید است.
بالاخره هممون رفتیم دانشگاه!! این همه خوندیم خوندیم که حالا بیایم بیشتر بخونیم!! دانشگاه به خودی خودش خوبه ولی بدیش اینه که اولا خیلی دوره! دوما دوستات هر کدومشون یه جای دیگه اند!!
امروز صبح ساعت 6:15پاشدم، بدو بدو کارامو کردم، 7 از خونه زدم بیرون، 8 رسیدم دانشگاه. امروز فقط همین کلاس ساعت 8 رو داشتم. ببین آدم چقدر می سوزه وقتی بعد از یک ساعت معطل استاد شدن بگن کلاس تشکیل نمی شه!! ( smiely ندارم، حوصله هم ندارم دنبالش بگردم!!)
کاشکی هممون یه دانشگاه قبول شده بودیم. " یه عالمه اسکل تو یه دانشگاه!!" چی می شد!!!
نگار... متاسفم که باید یدون ما بری اردو... میدونم اصلا خوش نمی گذره p: ولی حتما برو!! من اردوی معارفمون که 3 روز هم بود رو نرفتم، الان مثله ... پشیمونم!! همه همدیگرو از اردو می شناسند ولی من نه!! :( تازه یه عالمه هم چیز تو اردو داده بودند که حالا من باید در به در برم بگردم دنبال یکی که بهم بده!!
بابا نرید دانشگاه پیداتون نشه ها! دلم براتون تنگ شده....
بیا شمع هارو فوت کن تا صد سال زنده باشی!!!


اینم از طرف همه!!!![]()

آیس پک بریزید آیس پک بریزید آمد عطیه اسکله![]()

يادش بخير سوم.....

صفحه پشت

بدون شرح!

من به نگار و جواب نگار!

صفحه پشت

!!!

يادش بخير برنامه روز معلم!!!

ماه رمضون و گشنگي و کلاس...!!

و... معلماي پيش.......

ولي واقعن... ناگهان چه زود دير مي شود........ ![]()
![]()
استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند.بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند < 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم >
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا" وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد .
استاد پرسيد :
خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد ؟
يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد.
حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد ديگري جسارتا" گفت : دست تان بي حس مي شود .
عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا" کارتان به بيمارستان خواهد کشيد >
و همه شاگردان خنديدند
استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است ؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟
درعوض من چه بايد بکنم ؟
شاگردان گيج شدند . يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت : دقيقا" مشکلات زندگي هم مثل همين است .
اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد .
اشکالي ندارد . اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد ، به درد خواهند آمد .
اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود.
فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است . اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب ، آنها را زمين بگذاريد.
که درپايان هر روز و پيش از خواب ، آنها را زمين بگذاريد.
به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند ،
هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد ، برآييد!
دوست من ، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري .
زندگي همين است
آره! ما هم کنکور دادیم!!
۵۸ روز دیگه!....

نظرتون چیه؟
یه؟
راستش نه که خیلی بی کاریم!بعدم نه که فردا سنجش نداریم گفتم یه پستکی(ک تحبیب؟!)بذارم تا دلمون به کمی باز شه. در ضمن زری خانم برام پسووردمو پیدا کرد دستش ندرده!نشسته بودم که ییهو یاد قدیم ندیما افتادم!یاد اون روزا که خیلی با الآنا فرق داشت .سادنلی یه فکری به مخم خطور کرد!اینجانب تعدادی عکس که مقداری خاطره به همراه خود دارند را در زیل برای شما نمایش داده ام.باید در مورد عکس اول بگین این کجاست و توضیحات لازمو بدید.دومیم باید بگین که کیه!!!البته تو عکس دوم دو نفرو باید معرفی کنین!هر کی کامل و جامع تر جواب بده براش تو مدرسه یه شیر کاکائو می خرم.


خییییییییییلی عالی بود...! نمی دونیم چی بگیم!(من و پری تو سایت مدرسه ایم الان!امروز گزینه۲ دادیم!تو خواب!)
ما تو این سفر فهمیدیم که چقدر بزرگ شدیم و دیگه به خاطر بعضی چیزای بیخود و مسخره و جزئی و ... رابطه هامون با هم خراب نمی شه و شرایطو درک می کنیم!!!!!!!!!!!!!!! نه؟!! بچه ها اگه چیزی هست که می خواین بگین همین جا تو کامنتا بگین!(البته می دونیم کسی دیگه به اینجا سر نمی زنه-پری می گه اینجا پر از گرد و غبار شده!) خب دیگه ما باید بریم الان می اندازنمون بیرون!!!






